Latest Blog

بهاءالدین مرشدی و سنگ قبرش!

یک وقتی در مرداد ماه در استهبان به دنیا آمدم. گزینه اسم‌های روی میز یکی هدایت بوده و یکی بهاءالدین که بالاخره بی‌بی‌ام زورش می‌رسد و اسم شوهر مرده‌اش را می‌گذارد روی من.

یک وقتی در مرداد ماه در استهبان به دنیا آمدم. گزینه اسم‌های روی میز یکی هدایت بوده و یکی بهاءالدین که بالاخره بی‌بی‌ام زورش می‌رسد و اسم شوهر مرده‌اش را می‌گذارد روی من. یک وقتی در مرداد ماه در استهبان به دنیا آمدم. گزینه اسم‌های روی میز یکی هدایت بوده و یکی بهاءالدین که بالاخره بی‌بی‌ام زورش می‌رسد و اسم شوهر مرده‌اش را می‌گذارد روی من. این است که از همان اولی که به دنیا آمدم یک سنگ قبر هم با نام خودم داشتم. سنگ قبر قدیمی‌ام کاشی‌های آبی بود که رویش نوشته بود سید بهاءالدین مرشدی بعدها هم که سنگ شد همین سنگ‌های مرمر سفید و هنوز هم همان است. با این سنگ کلی عکس یادگاری دارم. انگار از همان اول تولد و مرگ را با هم داشتم. یکی آمده و یکی رفته.
بعد هم کلی خاطره دارم از استهبان و دلم با آن شهر است برای همین نام یکی از کتاب‌هایم را گذاشته‌ام «استهبان در صدای باد و خاک گم بود». داستان این کتاب هم توی قبرستان می‌گذرد. اصلا انگار این مردن از همان اول دست از سرم برنداشته. آدم‌های آن کتاب همه قوم و خویش‌های مرده‌ام هستند که آن دنیا هم با هم دعوا دارند.
ادامه زندگی‌ام هم گذراندن عمر است در شهرهای استهبان و اراک و بعد تهران و حالا هم کیش. با شش مجموعه داستان و رمان که منتشر کرده‌ام و دو تا کتاب گزیده شعرهای دو شاعر خوب ایرانی. با یک حساب سرانگشتی هشت کتاب منتشر شده و این کتاب تازه هم که می‌خواهد منتشر شود نهمین کتاب است.

اسمش را گذاشته‌ام «خرشیفتگی» که بعدا حوصله‌دار شدم توضیح می‌دهم که چه چیزهایی در این کتاب می‌خوانید. اما این کتاب را سال 87 نوشته‌ام. آن وقت‌ها جوان بودم. شور و شوق زیادی داشتم و تازه سی ساله شده بودم و فکر می‌کردم با نوشته‌هایم می‌توانم جهان را نجات بدهم. داستان‌هایم خودم را هم نجات نداده. چه برسد به جهان. اما خوبی این کتاب این است که هر از گاهی می‌خندید و می‌گویید عجب ماجرای آشنایی. بعد توی ذهن‌تان می‌گردید که این کدام ماجراست.
این قرار بود زندگی‌نامه باشد اما شد تعریف از کتاب. خب حالا این‌جا باید بنویسم که اسم کتاب‌های قبلی‌ام چیست و کی آن‌ها را منتشر کرده و چه سرنوشتی پیدا کرده‌اند اما باتوجه به خصلت شیرازی‌ام از آوردن نام آن‌ها خودداری می‌کنم و می‌گویم سرنوشت همه آن‌ها گم شدن بود.
من هم روزی گم می‌شوم و در جهان دو سنگ قبر با نام سید بهاءالدین مرشدی می‌ماند. فقط یادتان باشد سنگ قبری که جوان‌تر است مال من است. 

من هم روزی گم می‌شوم و در جهان دو سنگ قبر با نام سید بهاءالدین مرشدی می‌ماند. فقط یادتان باشد سنگ قبری که جوان‌تر است مال من است. 

 
 

نظر دهید